آدمیانی مانند گل های لاله ، زندگی کوتاه در هستی و نقشی ماندگار در اندیشه ما دارند .
خوش آمدید - امروز : چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
انجمن رمان
دانلود رمان : ناول کافه مرجع دانلود رمان های ایرانی و رمان های خارجی
خانه » دانلود رمان اجتماعی » دانلود رمان من تو او دیگری از sun daughter
دانلود رمان من تو او دیگری از sun daughter

دانلود رمان من تو او دیگری از sun daughter

رمان من تو او دیگری به قلم sun daughter

در این مطلب از سایت ناول کافه، رمان من تو او دیگری را برای شما عزیزان آماده کردیم. برای دانلود رمان اجتماعی و عاشقانه من تو او دیگری اثر sun daughter، در ادامه با سایت ناول کافه همراه شوید.

دانلود رمان من تو او دیگری از sun daughter

دانلود رمان من تو او دیگری از sun daughter

نام رمان: من تو او دیگری

نویسنده: Sun daughter

ژانر: عاشقانه، اجتماعی

تعداد صفحات: ۳۴۸

 

خلاصه‌ای از رمان:

مهندس آرمیتا آرمند دختری خودساخته است که شرکت بزرگ مهر که ارائه دهنده‌ی تجهیزات پزشکی هست رو مدیریت میکنه.
افکار خاصی داره سعی میکنه روشنفکر باشه و فکر میکنه که عشق به هیچ وجه وجود نداره و هیچ وقت عاشق نمیشه اما با کسی آشنا میشه که تصمیم میگیره کلا فکر نکنه و تز نده… پایان خوش

نگاهی به رمان:

از اتومبیل پیاده شد.

برج ابی با نمای سنگ گرانیتی مشکی سورمه ای به او چشمک میزد.

این خانه را دوست نداشت… یعنی مهندسی که این خانه را ساخته بود دوست نداشت.

وارد مجتمع شد. م*س*تقیم به سمت اسانسور رفت وطبقه ی دهم را فشرد.

با خستگی کیفش را روی شانه جا به جا کرد. اگر به کل کارکنان شرکت اعتماد داشت ناچار نمیشد که لپ تاپش را خر کش کند و باخودش ببرد وبیاورد.

با خستگی کیفش را روی شانه جا به جا کرد. اگر به کل کارکنان شرکت اعتماد داشت ناچار نمیشد که لپ تاپش را خر کش کند و باخودش ببرد وبیاورد.

در را با کلید باز کرد با دیدن افسانه که سینی چای دستش بود گفت: سلام .. چه زود اومدی…

ارمیتا با تعجب گفت: این چایی واسه منه؟

افسانه: نه…. اینو ببر بده به واحد رو به رویی… خسته است…

ارمیتا مات مانده بود که افسانه با تشر گفت: ببرش دیگه….

ارمیتا سینی را ا زدستش گرفت و افسانه تا بخواهد توضیح بدهد صدای تلفن بلند شد.

ارمیتا هم از خانه بیرون رفت. در واحد رو به رو که چند ماهی بود خالی بود و حالا با ورود همسایه های جدید بنظر شلوغ میرسید تقه ای به در زد وگفت: سلام…

پسری خودش را از لابه لای کارتون ها به او رساند وگفت: سلام…. زحمت کشیدید….

ارمیتا نگاهی به او کرد وگفت: خواهش میکنم… خوش اومدید….

پسر جوان لبخندی زد وگفت: ممنون… و سینی چای را از دست او گرفت وبه سه کارگری که انجا ایستاده بودند تعارف زد … قدش بلند بود . یک پیراهن ابی و یک جین سورمه ای پوشیده بود که سر تا پایش خاک شده بود. موهای خرمایی داشت و ته ریش و چشمهایی قهوه ای… خسته بنظر می رسید. صدای گریه ی نوزادی امد که پسر جوان سینی را به دست کارگر رساند و بدو بدو به اتاق رفت.

ارمیتا هنوزانجا ایستاده بود و به وسایل خانه نگاه میکرد.

مبل ها همگی اسپورت و بنفش تیره بودند … فرشی هم که پهن شده بود صورتی چرک بود. کتابخانه و میز نهار خوری و چندین وچند تابلو به گوشه ای از دیوار تکیه داده شده بود هنوز فرم یک خانه را نداشت.

در حالی که سعی داشت با چشم به دنبال خانم خانه بگردد پسر جوان با یک دختر کوچولو تقریبا پنج ماهه که در آ*غ*و*شش بود حینی که با موبایلش حرف میزد … دست در جیبش کرد تا کیف پولش را در بیاورد و حساب کتاب کارگرها را بدهد.

اما یک لحظه نزدیک بود بخاطر گیر کردن پایش به یک جعبه کله پا شود که ارمیتا هینی کشید و پسر جوان لبخندی زد وگفت: یه لحظه گوشی… و رو به ارمیتا گفت: یه لحظه این دختر ما دست شما ….

ارمیتا مقابل عمل انجام شده قرار گرفت .

دختر بچه را در آ*غ*و*شش گرفت … چشمهای درشت قهوه ای داشت با موهای خرمایی که دو گوشی با گیره های کفش دوزکی بسته شده بود.

سرپایی صورتی پوشیده بود و از لب های سرخش اب دهانش اویزان بود. با حیرت داشت تصویر ارمیتا را شناسایی میکرد. با اینکه چشمهای درشت قهوه ای اش خیس بود ولپ هایش سرخ بود . اما انقدر خواستنی بود که ارمیتا لبخندی زد و او را بیشتر به خودش چسباند.

بوی پودر بچه میداد… ارمیتا نفس عمیقی کشید… روی موهای نرمش را ب*و*سید … روی مبلی نشست و او را روی پایش نشاند.

بچه داشت باز به گریه می افتاد. ارمیتا صدایش را بچگانه کرد وگفت: خانم خانما…. واسه چی گریه میکنی… در حالی که با شکلک های مسخره سر بچه را گرم میکرد صدای بسته شدن در امد و پسر جوان روی مبل رو به رویی او با خستگی نشست وگفت: واقعا شرمنده… شما خواهر افسانه خانم هستید؟

ارمیتا فکر کرد چه سریع پسر خاله شده است… افسانه خانم!

ارمیتا: بله… چطور؟

-هیچی از شباهتتون متوجه شدم… منم مرصاد هستم…. مرصاد برومند.. خوشبختم از اشنایی شما…

دیگر زیادی صمیمی شد! لبخندی مصنوعی زد و از جا برخاست و میخواست بچه را به آ*غ*و*ش مادرش بسپارد که متوجه شد جز او و مرصاد و این دختر کوچک بنظر نمی اید کسی داخل خانه باشد.

مرصاد با لبخند بچه را از او گرفت وگفت: را ستی امروز واقعا باعث زحمت شما و خواهرتون شدیم… ازشون بیش از حد تشکر کنید….

ارمیتا سینی محتوی لیوان های خالی را برداشت وگفت: خواهش میکنم… از اشنایی با شما خوشبختیم…

به سمت در ورودی میرفت که مرصاد پرسید: اسم تون چی بود؟

ارمیتا با اخم واضحی گفت: آرمند هستیم…

 

پیشنهادات ما به شما:

دانلود داستان کوتاه اعاده عشق از مهتا سیف اللهی

دانلود رمان فرشته من از فرشته تات شهدوست

دانلود رمان پاییز بی مهر از اسما کرمی

دانلود رمان آوای فریاد(جلد اول) به قلم تهمینه ورکانه کاربر انجمن ناول کافه

 

برای این مطلب ( دانلود رمان من تو او دیگری از sun daughter ) امتیاز خودت را با ستاره های بالا ثبت کن
باکس دانلود
اشتراک گذاری مطلب
برچسب ها : , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

راهنما

  • نظرات خود را تنها در مورد این رمان در بخش کامنت ها بیان کنید.
  • از ارسال مطالب تبلیغاتی و توهین آمیز خودداری کنید که تایید نخواهند شد .
  • اگر سوالی داشتید از بخش تماس با ما اقدام به ارتباط با مدیریت کنید.
  • رمان ها در سه فرمت (APK،EPUB،PDF) برای دانلود قرار میگیرند.
  • کاربران باتوجه به سیستم عامل گوشی می توانند رمان ها را دانلود کنند.

درباره SPRING :

فارغ التحصیل کارشناسی ادبیات انگلیسی

تاکنون 3 نظر ثبت شده است.

  1. رمانبسیار عالی و پرمحتوی بود ممنون از نویسنده محترم

  2. فایل پی دی اف رمان خراب هستش


تمامی حقوق این سایت متعلق به ناول کافه می باشد و هرگونه کپی از قالب ، مطالب و تصاویر شرعا حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.