هیچ می دانی فرصتی که از آن بهره نمی گیری ،آرزوی دیگران است.(جک لندن)
خوش آمدید - امروز : چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
انجمن رمان
دانلود رمان : ناول کافه مرجع دانلود رمان های ایرانی و رمان های خارجی
خانه » دانلود رمان جدید » دانلود رمان پاییز بی مهر از اسما کرمی
دانلود رمان پاییز بی مهر از اسما کرمی

دانلود رمان پاییز بی مهر از اسما کرمی

رمان پاییز بی مهر به قلم اسما کرمی

در این مطلب از سایت ناول کافه، رمان پاییز بی مهر را برای شما عزیزان آماده کردیم. برای دانلود رمان عاشقانه رمان پاییز بی مهر اثر اسما کرمی، در ادامه با سایت ناول کافه همراه شوید.

دانلود رمان پاییز بی مهر

دانلود رمان پاییز بی مهر

رمان: پاییز بی مهر

نویسنده: اسماء کرمی پور

ژانر: عاشقانه، طنز

تعداد صفحات: ۱۳۰۶

 

خلاصه این رمان:

نیما، در کارخونه ای کار می کنه که به تازگی ورشکست شده. رییس جدید به کارخونه میاد تا کارخونه رو از نو بسازه. رییس جدید که یک زن جوونه، در برابر بعضی از اتفاقات، عکس العمل های شدید و غیر قابل انتظاری نشون میده. و بالاخره از نیما برای انجام کاری تقاضای کمک می کنه. کمکی که باعث فهمیدن مطالب جالبی میشه…پایان خوش

 

نگاهی به رمان:

ازصبح ساعت هشت من و همه ى کارکنان و مسئولین کارخونه منتظر بودیم که صاحب جدید کارخونه تشریف فرما بشند و دیدگانمون را با قدومشون منور بفرمایند. ساعت ده بود و هنوز خبرى ازش نشده بود.

کارخونه ى ما در حال ورشکستگى بود و همه ى محصولات به خاطر مارک هاى تقلبى که از روى اجناس ما زده بودند، برگشت خورده بود. چوب کثافتکارى یکى دیگه رو ما داشتیم می خوردیم . تو اوج بدبختى ها یه ناجى پیدا شده بود و حاضر شده بود کارخونه رو بخره. نمى دونم کدوم آدم بى کله اى هم چین کارى کرده بود ولى هر چى که بود به نفع ما بود که از کار بیکار نمى شدیم.

جلوى در ورودى ساختمون ایستاده بودیم و آفتاب مستقیم توى چشممون بود . با اینکه بهمن ماه بود ولى دو ساعت زیر آفتاب موندن زجر آور بود … با اون سوز سردى هم که میومد حس مى کردم به زودى لبهام دو برابر میشه … گرماى آفتاب لبهام رو خشک مى کرد و مجبور بودم مدام با زبونم ترشون کنم … باد که مى وزید و آفتاب هم که مى تابید و حسابى لبهام در حال سوخته شدن بودن … مثل بچه گى هام که همیشه تمام زمستون دو لبه بودم … دور تا دور لبهام خشکى میشد و زجر مى کشیدم … اوف … پس کى قرار بود بیاد .. صداى غرغرهاى زیر زیرکى هم میومد …

– دو ساعته اینجا علافیم …

– حالا انگار قراره پادشاه از راه برسه …

– کم مونده فرش قرمز هم پهن کنند …

– حیف که نون زن بچه باید دربیاریم وگرنه همه امون ول مى کردیم مى رفتیم که بفهمه یه ملتى رو این قدر علاف نمى کنند …

– پاهامون ترکید اینقدر سر پا وایسادیم …

– دستهاتونو بذارید روى سینه اتون می خوایم سرود ملى بخونیم … سر زد از افق …

صداى شوخ و شنگ بنیامین همه رو به خنده انداخت … طبق معمول مزه پرونى مى کرد … با اون مدلى هم که ماها صف ایستاده بودیم، هر کى مارو مى دید فکر مى کرد قراره سرود کشورمون رو بخونیم! … چه خوب بود که بنیامین تو هر موقعیتى یه چیزى براى خندیدن پیدا مى کرد … حتی الان که آفتاب، عرق از تیره ى کمرمون راه انداخته بود و باد هم کمر به قولنجمون بسته بود!

بالاخره صداى بوق مسخره ى ماشین آقاى حیدرى ، مشاور امور مالى کارخونه، شنیده شد … بنیامین پرید جلو و شروع کرد به صاف و صوف کردن بقیه :

– آقا مسعود دکمه ى بالایى تو ببند … حاج منصور تسبیحتو بگیر دستت … اِ اِ خانوم بخشایى مقنعه اتون چرا کج شده …

رسید به من … دستشو گذاشت روى یقه ى لباسمو گفت :

– تو این هوا بستنی خوردى و کاکائوش هم مالیدى به پیرهنت … نگاه نگاه … پیرهنت لکه شده آقا نیما …

انگشت اشاره ى دست راستمو زیر بینیش گذاشتم و کشیدم بالا و گفتم:

– برو بچه … اون موقع که ما از این بازى ها می کردیم تو پستونک می خوردى …

دوباره صداى خنده بلند شد و بنیامین با لحن خاله زنکى گفت:

– الهی بمیرم … اصلا بهت نمیاد شصت سالت باشه ها …. ولى خیلى خوب موندى … بزنم به تخته … خاله بخشى … مى پسندیش واسه ات عقدش کنم؟ …

خانوم بخشایى که حدود پنجاه سالش بود و از کار کناى رستوران بود، از خنده ریسه رفت و دستش رو به نشونه ى ” خاک بر سرت ” توى هوا تکون داد و گفت:

– خدا نکشدت بنى … بیا وایسا سر جات اینقدر شیطونى نکن …

بنیامین اون قدر با خانوم بخشایى صمیمى بود که گاهى وقتها ” خاله بخشى ” صداش میزد … خانوم بخشایى هم که هیچ وقت بچه دار نشده بود و شوهرش هم دو سال پیش فوت شده بود، بنیامین رو مثل پسرش دوست داشت و ” بــِنى ” صداش میزد!

ماشین آقاى حیدرى از جلوى نگهبانى رد شد و اومد به سمت ما جمعیت علاف !! پشت سرش هم یه ماکسیماى سورمه ای شیشه دودى!! یه نگاه به اطرافیانم انداختم … تمام چشمها عین وزغ ، زوم شده بود روى شیشه ى ماشین و مى خواستن از بین اون شیشه هاى دودى هر چه زودتر رئیس جدید رو کشف کنند !

در ماشین باز شد و اولین چیزى که از جناب رئیس ظاهر شد، دست چپش بود که روى لبه ى در ماشین قرار گرفت … دستى که مزین به حلقه اى سفید و گرون قیمت بود …

 

پیشنهادات دیگر ناول کافه:

دانلود رمان افسونگری از جنس غم از رعنا خزاعی

دانلود رمان قرار نبود از هما پور اصفهانی

دانلود رمان حصار تنهایی من از پری بانو

بهترین رمان های عاشقانه ایرانی از نظر خوانندگان

 

برای این مطلب ( دانلود رمان پاییز بی مهر از اسما کرمی ) امتیاز خودت را با ستاره های بالا ثبت کن
باکس دانلود
اشتراک گذاری مطلب
برچسب ها : , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

راهنما

  • نظرات خود را تنها در مورد این رمان در بخش کامنت ها بیان کنید.
  • از ارسال مطالب تبلیغاتی و توهین آمیز خودداری کنید که تایید نخواهند شد .
  • اگر سوالی داشتید از بخش تماس با ما اقدام به ارتباط با مدیریت کنید.
  • رمان ها در سه فرمت (APK،EPUB،PDF) برای دانلود قرار میگیرند.
  • کاربران باتوجه به سیستم عامل گوشی می توانند رمان ها را دانلود کنند.

درباره SPRING :

فارغ التحصیل کارشناسی ادبیات انگلیسی


تمامی حقوق این سایت متعلق به ناول کافه می باشد و هرگونه کپی از قالب ، مطالب و تصاویر شرعا حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.